غزل شمارهٔ ۱۶۸
آن که یک ذره غمت در دل پر غم دارداگر انصاف دهد عیش دو عالم دارد
دیده با قد تو کی سایه طوبی جویدسینه با داغ تو کی خواهش مرهم دارد
کم و بیش آن که به دو چشم ترحم داریهرگز اندیشه نه از بیش و نه از کم دارد
عاقلی کز شکن زلف تو دیوانه شودسر این سلسله باید که محکم دارد
آن که کام از لب شیرین تو خواهد، بایدنیش را بر قدح نوش مقدم دارد
من سودا زده جمعم ز پریشانی دلکاین پریشانی از آن طرهٔ پر خم دارد
شاکرم شاکر اگر زهر پیاپی بخشدخوشدلم خوشدل اگر نیش دمادم دارد
گر مکرر سخن تلخ بگوید معشوقعاشق آن است که این نکته مسلم دارد
یارب از هیچ غمی خاطرت آزرده مبادکه فروغی ز غمت خاطر خرم دارد