غزل شمارهٔ ۱۶۶
کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر داردکه زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد
نه دیده از رخ خوب تو میتوان برداشتنه آه سوختگان در دلت اثر دارد
نه دل از طره خم برخمت توان برکندنه شام تیره هجران ز پی سحر دارد
ز سحر نرگس جادوی تو عیانم شدکه فتنههای نهانی به زیر سر دارد
هزار نشئه فزون دیدهام ز هر چشمیولی نگاه تو کیفیت دگر دارد
ز ابروان تو پیوسته میتپد دل منکه از مژه به کمان تیر کارگر دارد
حدیث سوختگانت به لاله باید گفتکز آتش ستمت داغ بر جگر دارد
سری به عالم عشقت قدم تواند زدکه پیش تیغ بلا سینه را سپر دارد
برغم غیر مکش دم به دم فروغی راکه مهرت از همه آفاق بیشتر دارد