گنج

غزل شمارهٔ ۱۶۱

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رنمیبندد۹ بیت
نظر ز روی تو صاحب نظر نمی‌بنددکه هیچ کس به چنین روی در نمی‌بندد
دلم ز صورت خوب تو پی به معنی بردکه چرخ نقشی ازین خوب تر نمی‌بندد
زمانه زان لب شیرین اگر خبر گرددبه راستی کمر نیشکر نمی‌بندد
به خاک کوی تو شب نیست کاب دیدهٔ منره گذرگه باد سحر نمی‌بندد
ز قامت تو چنان پایمال شد طوبیکه تا به روز قیامت کمر نمی‌بندد
کبوتران حرم را به جز تو کافرکیشپس از هلاک کسی بال و پر نمی‌بندد
جز آن پسر که منش دوست چون پدر دارمکسی میان پی قتل پدر نمی‌بندد
وفا نمودم و پاداش آن جفا دیدمکه گفت نخل محبت ثمر نمی‌بندد
هزار بار به خون گر کشی فروغی راز آستان تو بار سفر نمی‌بندد