غزل شمارهٔ ۱۳۸
هم به حرم هم به دیر بدر دجا دیدمتتا نظرم باز شد در همه جا دیدمت
سینه برافروختم، خانه فروسوختمدیده به خود دوختم، عین خدا دیدمت
دل چو نهادم به مرگ، عمر ابد دادیامخو چو گرفتم به درد، محض دوا دیدمت
ز آتش لب تشنگی رفت چو خاکم به بادخضر مسیحا نفس، آب بقا دیدمت
از خط عنبرفروش مردفکن خواندمتوز لب پیمانهنوش هوش ربا دیدمت
بندهٔ عاصی منم خواجه مشفق توییزان که به مزد خطا، گرم عطا دیدمت
چشم فروغی ندید چون تو غزالی که منهم به دیار ختن هم به ختا دیدمت