غزل شمارهٔ ۱۲۷
سر بیمار گر آن چشم دل آزار نداشتبر سر هر گذری این همه بیمار نداشت
نازم آن طره که با این همه بار دل خلقسرگرانی ز گران باری این بار نداشت
کارم از هیچ طرف تنگ نمیشد در عشقاگر آن تنگ دهان با دل من کار نداشت
بر کسی خواجه ما از سر رحمت نگذشتکه نشد بندهٔ او از دل و اقرار نداشت
روز روشن کسی آن سنبل شب رنگ ندیدکه پریشان دلش آهنگ شب تار نداشت
طالب وصلی اگر با غم هجران خوش باشگل نمیگشت عزیز این همه گر خار نداشت
شاهدی کشت به یک جلوهٔ قامت ما راکه قیامت شد و از کار خود انکار نداشت
همه گویند که از جان چه تمتع بردیچه تمتع ز متاعی است که بازار نداشت
نقد جان در عوض بوسه بتان نگرفتندگوهری داشت فروغی که خریدار نداشت