غزل شمارهٔ ۱۲۲
ایمن از تیر نگاه تو دل زاری نیستمردم آزارتر از چشم تو بیماری نیست
باز در فکر اسیران کهن افتادیبه کمند تو مگر تازه گرفتاری نیست
کی تواند که به سر تاج سلیمانی زدهر که از لعل تواش خاتم زنهاری نیست
هرگز آن دولت بیدار نصیبش نشودهر که را وقت سحر دیدهٔ بیداری نیست
دامن گوهر مقصود به دستش نفتدهرکه را در دل شب چشم گهرباری نیست
قدمی بیش نماندهست میان من و دوستلیکن از ضعف، مرا قوت رفتاری نیست
ای که گفتی غم دل در بر دلدار بگوخود چه گویم که مرا قدرت گفتاری نیست
کاشکی بار غمش بر کمر کوه نهندتا بدانند که سنگینتر از این باری نیست
گاهی ار حضرت معشوق نگاهی بکندخوش تر از مشغلهٔ عشق دگر کاری نیست
یار از پرده هویدا شد و یاران غافلیوسفی هست دریغا که خریداری نیست
اثری در نفس پیر مغان است ار نهسبحهٔ شیخ کم از حلقه زناری نیست
از لب ساقی سر مست فروغی ما رانشئهای هست که در خانه خماری نیست