غزل شمارهٔ ۱۰۵
قطع نظر ز دشمن ما کرد چشم دوستدردی که داشتیم دوا کرد چشم دوست
در عین خشم اهل هوس را به خون کشیدکامی که خواستیم روا کرد چشم دوست
بر ما نظر فکند و ز بیگانه برگرفتدیدی که التفات به جا کرد چشم دوست
جمعی بکشت و جمع دگر زنده ساخت بازبنگر به یک نظاره چهها کرد چشم دوست
از بهر یک نگاه بلاخیز خویشتنما را به صد بلیه رضا کرد چشم دوست
دوشینه داد وعدهٔ خونریزیام به نازوقت سحر به وعده وفا کرد چشم دوست
قابل نبود خون من از بهر ریختناین گردش از برای خدا کرد چشم دوست
تشبیه خود به آهوی دشت ختن نمودمگذر ز حق که عین خطا کرد چشم دوست
هر تن که سر کشید ز فرمان شهریاراو را نشان تیر بلا کرد چشم دوست
شمسالملوک ناصردین شاه کامکارکز رویش اقتباس ضیا کرد چشم دوست
شاهی که به هر خاک قدوم مبارکشخود را غلام باد صبا کرد چشم دوست
هر سو فروغی از پی آشوب ملک دلچندین هزار فتنه به پا کرد چشم دوست