گنج

شمارهٔ ۹۱

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرسکه چنان زو شده‏ام بی‏سرومان که مپرس
کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علمآنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس
جاهل و سفله و بی‏دین همه غالب شده‏انداهل ایمان و خرد گشته بدان‏سان که مپرس
من به این دانش ناقص که به خود پندارمزحمتی می‏کشم از مردم نادان که مپرس
گوشه‏گیری و سلامت هوسم بود ولیآن‏چنان رونق دینم شده فتّان که مپرس
گفتگوهاست ز رشک و حسد این مردم راهر کسی را غرضی این که مگو آن که مپرس
سبب غیبت مهدی ز خرد جستم گفتفیض این قصه دراز است به قرآن که مپرس!