گنج

شمارهٔ ۷۲

مژده ای دل که مسیحانفسی می‌‏آیدکه ز انفاس خوشش بوی کسی می‌‏آید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که منزده‌‏ام فالی و فریادرسی می‌‏آید
کس ندانست که منزلگه آن دوست کجاستاین قدر هست که بانگ جرسی می‌‏آید
از ظهور برکاتش نه منم خرّم و بسعیسی اینجا به امید نفسی می‌‏آید
همه اعیان جهان چشم به راهش دارندهر عزیزی ز پی ملتمسی می‏‌آید
فیض دارد سر آن کو به رهت جان بازدهرکس این‏جا به امید هوسی می‌‏آید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم استگو بیا خوش که هنوزش نفسی می‏‌آید