گنج

غزل شمارهٔ ۹۴۶

نگاه ار میکنی جان میفزائیتغافل میکنی دل می‌ربائی
قیامت در قیامت می‌نمایدقیامت را بقامت می‌نمائی
مرا صد غصه از دل میگشایدز زلفت گره چون میگشائی
غمم ز آینهٔ دل میزدایدز دل گر کینهٔ من میزدائی
حیاتی بر حیاتم میفزایدچو در لطف نهانم میفزائی
تنت هر موی دارد مویهٔ فیضچو حرف عشق جانان می‌سرائی
سر درج حقایق میگشایدچو در وصف بتان لب میگشائی