گنج

غزل شمارهٔ ۹۳۱

سوی من ای خجسته خو روی چرا نمیکنیبا همه لطف میکنی با دل ما نمیکنی
با همه کس ز روی مهر همدم و همنشین شویدست بدست و روبرو روی بما نمیکنی
با همه دست در کمر از گل و خور شکفته‌تردر دل خسته‌ام به جز خار جفا نمیکنی
گفتی اگر تو جان دهی سوی تو میکنم نظرجان بلبم رسید و تو وعده وفا نمیکنی
آهم از آسمان گذشت ناله ز لامکان گذشتسوختم از غم تو من رحم چرا نمیکنی
خون دلم ز دیده شد کار دل رمیده شدجان ز تنم پریده شد های چها نمیکنی
فیض گذشت عمر و هیچ کار خدا نکردهٔوین دو سه روزه مانده را صرف قضا نمیکنی