غزل شمارهٔ ۹۱۸
عاشقانرا شور مستی سود دارد خیلکیعقلانرا ترک هستی سود دارد خیلکی
میشوم خاک رهش بر من چه میآرد گذرپیش اهل ناز پستی سود دارد خیلکی
عشق خوبان چوب تعلیمست بهر بندگیعابدان را زهد و هستی سود دارد خیلکی
بادهٔ مرد افکن از چشم خوش ساقی بکشعقل را زین باده مستی سود دارد خیلکی
گر کنم قصد گناهی یاد قهرش میکنمپاچه لغزد چوب دست سود دارد خیلکی
زهد خشک او غرور و نخوت و کبر و منیزاهدان را میپرستی سود دارد خیلکی
فیض اگر گردن کشد از طاعت گردنکشانبر تطاول عرض هستی سود دارد خیلکی