گنج

غزل شمارهٔ ۸۷۷

گهی نان را فدای جان فرستیگهی جان را فدای نان فرستی
گهی دلرا دهی ذوق عبادتکه تا جانرا بر جانان فرستی
کنی گه جان و دلرا خادم تنپی نانشان باین و آن فرستی
یکی را از می عشقت کنی مستیکی را تره و بریان فرستی
یکی را جا دهی در صدر جنتیکی سوی چه نیران فرستی
کنی به درد دشمن را بدرمانز دردت دوست را درمان فرستی
بباری بر سر این برف و بارانبسوی کشت آن باران فرستی
یکیرا مست گردانی ببازاریکیرا ساغری پنهان فرستی
خلاصی گه دهی تن را ز طوفانببحر جان گهی طوفان فرستی
جزای طاعت آن خواهم که جان راکنی مست و سوی جانان فرستی
سزای معصیت خواهم که در دلز دردت آتش سوزان فرستی
جواب مولویست این فیض کو گفتاگر درد مرا درمان فرستی