غزل شمارهٔ ۸۷۳
شعلهٔ حسنی ز رخسار بتان افروختیآتشی در ما زدی از پای تا سر سوختی
قامت بالا بلندان بر فلک افراختیدر هواشان شعلهٔ دل تا فلک افروختی
برقی از نورت درخشان کردی از مه طلعتانساختی با بیوفایان خرمن ما سوختی
گر نه استاد ازل در پرده بودی جلوهگرچشم فتان ازکجا این دلبری آموختی
کردیم دیوانه گفتی راز ما با کس مگویپردهٔ عقلم دریدی و دهانم دوختی
خاکساری بندگی افتادگی بیچارگی فیض از عشق بتان سرمایها اندوختی
هیچکس در هیچ سودا اینچنین سودی نکردعشق و آزادی خریدی دین و دل بفروختی