گنج

غزل شمارهٔ ۸۷۱

بر جمال از پرتو رویت نقاب انداختیدر هویدائیت ما را در حجاب انداختی
پرتوی از نور خود بر عرش و کرسی تافتیذرهٔ بر انجم و بر آفتاب انداختی
روی خوبانرا درخشان کردی از مهر رختنشئهٔ حسن ازل را در شراب انداختی
روح را بیرون کشیدی ز اوج علیین عقلدر حضیض آب و گل مست و خراب انداختی
دشمنان را راه دادی در حریم جان و دلدوستانرا در عقاب و در عذاب انداختی
دست و پای خواهش ما را ز بند خواهشتدر ره فرمانبری در پیچ و تاب انداختی
در طلب گه گرم کردی گاه افسردی دلمگه در آتش سوختی گه در یخ آب انداختی
گاه نزدیک خودم خانی گهی دور افکنیزین قبول ورد مرا در اضطراب انداختی
تا که باشم تا که باشم بر در امید و بیمدر ضمیرم گه ثواب و گه عقاب انداختی