غزل شمارهٔ ۸۴۲
گرفتم ملک جان الحمداللهگذشتم از جهان الحمدالله
چه جان و چه جهان چه ملک و چه ملکشدم تا جان جان الحمدالله
مکان را در نوردیدم بهمتشدم تا لامکان الحمدالله
برون کردم سر از عالم نهادمقدم بر آسمان الحمدالله
ز مهر فانیان دل بر گرفتمشدم از باقیان الحمدالله
ز محکومان بریدم رو نهادمسوی آن حکمران الحمدالله
ز چاه طبع یوسف وار رفتمبسوی مصر جان الحمدالله
ز خوف عقل یونس وار جستمبصحرای عیان الحمدالله
ز بود فیض و نابودش برستمنه این ماند و نه آن الحمدالله