غزل شمارهٔ ۸۴۰
هرکه هستش از ذکا در قبهٔ سر مشعلهبایدش جز سعی در دانش نباشد مشغله
هر کرا دادند گوش و هوش عقلی بایدشدر ره دین طی کند در هر نفس صد مرحله
گر ترا فهم درستی هست و طبع مستقیممکر خود را در ره دنیا بجنبان سلسله
حیف باشد بهر دنیا صرف کردن نقد عمرهست دنیا نزد عارف جیفهٔ در مزبله
اکثر اهل نظر در راه عرفان عاجزنداز ذکاشان نیست در تاریکی ره مشعله
در پی هر آرزو او هم بصد دل میدودراه حق را چون نبیند تا نگردد یک دله
حرف من باصاحب عقل است وفهم است وشعورآنکه او چیزی نمیفهمد ندارم زو گله
مردم فهمیده باید تا ز آتش دم زندکی رسد در ذیل عرفان دست و هم خر کله
زیرکی باید بفهمد رمز قرآن و حدیثیا برد ره سوی تأویلات بای بسمله
جاهلی بینی که هر از بر ندانسته است هیچافکند در شش جهت از کوس دانش غلغله
فیض تن زن با که داری این خطاب و این عتابنیست در محفل مگر گاوان دنیا مشغله