غزل شمارهٔ ۸۳۸
خوشا دلی که ز غیر خداست آسودهضمیر خویش ز وسواس دیو پالوده
خوش آنکه جان گرامی بحق فدا کردهتنش به بندگی مخلصانه فرسوده
ز حق چه بهره برد آنکه روش با غیرستخدا قلالله و ذرهم ببنده فرموده
دمی چگونه تواند بیاد حق پرداختکه نیست یکنفس از فکر غیر آسوده
دلا بیا که ز غیر خدا بپردازیمکنیم سر خود از یاد غیر پالوده
دل از جهان بکنیم و بحق دهیم، جهانوفا ندارد و تا بوده بیوفا بوده
اگر نه قابل درگاه حق تعالائیمکه گشتهایم ز سر تا بپای آلوده
زنیم دست ارادت بدامن آنکوبخاک پای عزیزان جبین خود سوده
مگر نسیم صبا را ز صبح در یابیمکه هست بکر وز انفاس خلق پالوده
بیا که از یمن جان کشیم بوی خدابنیمشب که همه دیدهاست بغنوده
فریب کاسهٔ دنیا مخور که دارد زهرخوش آنکسیکه بدین کاسه لب نیاسوده
مباش یکنفس ایمن بروی توده خاککه صد هزار اسیرند زیر این توده
برای توشه بعلم و عمل قیام نمایکه عنقریب قیامت نقاب بگشوده
هزار شکر که فیض از هدای آل نبیغبار شرک و ضلالت ز سینه بزدوده
به یمن دوست اهل بیت پیغمبربسوی خلد ره مستقیم پیموده