غزل شمارهٔ ۸۳۴
ای دوست بیا که طاقتم طاق شدهجان و دل و دین بوصل مشتاق شده
شبها تا کی شمارم اختر گوئیجسمم همه وقف این کهن طاق شده
جان مانده ز فکر و ذکر و تن هم ز عملبر دوش روان بار بدن شاق شده
نه صبر بدل مانده نه قوت ببدناعضای رئیسه روح را عاق شده
اجزای تنم ز یکدگر پاشیدهشیرازه گسسته دفتر اوراق شده
گفتن باشاره رفتنم با دست استمژگانست زبان و ساعدم ساق شده
چندی غم و خرمی بهم میخوردمهر جرعه کنون غمیست راواق شده
حالی دارم که هرکه بر من گذردتا دیده سراسر همه اشفاق شده
ای فیض بیا ز شکوه بگذر تن زناینست که جان گذشته و چاق شده
این ظلمت ظاهر بعدم گشته روانباطن ز ثنای قدس اشراق شده