غزل شمارهٔ ۸۱۱
هجران جانان تا بچند آ» یار کو آن یار کووین شورش دل تا بکی دلدار کو دلدار کو
در سینه دلها شد طپان جانها ز تنها شد زوانتا کی بود این رو نهان دیدار کو دیدار کو
ذرات عالم مست او خورده شراب از دست اونغمهسرایان کو بکو خمار کو خمار کو
افلاک سر گردان و مست خاکست مدهوش الستدر عالم بالا و پست هشیار کو هشیار کو
حلاج محو آن جمال دستک زنان در وجد و حالنغمهسرا کای ذوالجلال آندار کو آندار کو
در دنیی و عقبی مپیچ جز حق همه هیچست هیچدر دار عالم غیر حق دیار کو دیار کو
حق در برابر روبرو بنموده رو از چار سوکوران گرفته جستجو کان یار کو کان یار کو
منصور انالحق میزند من صور حق حق میزنمزینصور انا شاهد فنا جز یار کو جز یار کو
گر راست میگوئی تو فیض دم در کش و خاموش باشآنرا که باشد محو یار گفتار کو گفتار کو