غزل شمارهٔ ۸۱
این تن ما از روان روشن ما روشنست وین دل ما از ریاضات تن ما روشنست
هر خیالی کرد دشمن نوری اندر سینه تافتسینه ما از جفای دشمن ما روشن است
صمت حکمت میفزاید در دل اهل خرد خاطر ما از زبان الکن ما روشن است
از دهان ما شنید و در دل خود جای داد آن دل حکمت پذیر از روزن ما روشنست
چشم دل را کارفرما تا که روشن تر شود دیدهٔ حق بین ما از دیدن ما روشن است
آب و تاب حسن را از عشق باشد پرورش شمع روی مهوشان از روغن ما روشن است
تا بود جان در تن ما اشک و آه ما بجاست مستمر گرمابه گرم و کلخن ما روشن است
هم زهجرش آتشی در جان ما افروخته هم زوصلش این دو چشم روشن ما روشن است
میشود دل مشتعل از اشتیاق دوست فیضاین سخن از شعله دل در تن ما روشن است