غزل شمارهٔ ۷۹۷
ای خدا شرمندهام از کثرت احسان توشرم بر شرمم فزاید چون کنم عصیان تو
گر ببخشائی گناهان مرا از فضل خودآب گردم از خجالت بر در غفران تو
ور حساب من کنی ای وای من ای وای منکی تن و جان من آرد طاقت نیران تو
گاه گویم شاید این ذره نیاید در حسابچون کنم با ذره دارد کار در استان تو
هرچه هستم از توام بهر توام ای بینیازمظهر قهر توام یا مظهر غفران تو
هرچه دارم از تو دارم خود چه دارم هیچ هیچنسیتم من جز بدی مستغرق احسان تو
فیض را حد ثنایت نیست معذورش بدارکیست او یا چیست او تا دم زند در شان تو
کی توان از عهدهٔ شکر تو بیرون آمدنشکر نعمت نعمتی دیگر بود از خوان تو