غزل شمارهٔ ۷۵۸
چه با من میکند یاران ببینید آن نگار منبه یک غمزه گرفت از من عنان اختیار من
مرا از من گرفت و صد گره افکند در کارمچه خیل فتنه کارد بعد ازین بر روزگار من
همه شب اشک میریزم ز سوز آتش شوقشبود رحم آیدش روزی بچشم اشکبار من
ز چشمانم روان گردد سرشک شادمانیهاگر آن سرو روان یکدم نشیند در کنار من
ز چشم مردمان نزدیک شد غایب شود از بسگدازد دم بدم در فرقتش چشم نزار من
وفا از بیوفا کردم طمع بیهوده شد سعیمنکردم هیچ کاری فیض کان آید بکار من
شد اوقاتم همه بیهوده صرف هیچ تا امروزنمیدانم چه خواهد شد ازین پس روزگار من