گنج

غزل شمارهٔ ۷۵۱

ای خدا این درد را درمان مکنعاشقانرا بیسرو سامان مکن
درد عشق تو دوای جان ماستجز بدردت درد ما درمان مکن
از غم خود جان ما را تازه دارجز بغم دلهای ما شادان مکن
خان و مان ما غم تو بس بودخان مانی بهر بی‌سامان مکن
زاب دیده باغ دل سر سبزدارچشمهٔ این باغ را ویران مکن
بادهٔ عشقت زمستان وامگیرمست را مخمور و سر گران مکن
از «سقا هم ربهم» جامی بدهتشنه را ممنوع از احسان مکن
شربت وصلت ز بیماران عشقوامگیر و خسته را بیجان مکن
رشتهٔ جانرا بعشق خود ببندجان ما جز در غمت نالان مکن
مستمر دار آن عنایتهای شبروز وصل فیض را هجران مکن