غزل شمارهٔ ۷۴۹
از هوس بگذر و دل پاک از آلایش کنترک باطل کن و جانرا بحق افزایش کن
سر و تن را بزر و سیم چه میآرائیدل و جانرا بکمال و هنر آرایش کن
بار دنیا که بصد رنج گرفتی بر دوشبیکی عزم بیفکن ز خود آسایش کن
نان گندم بجوین جامهٔ نو ده بکهناز قناعت بستان زیور و پیرایش کن
بس کن از حرف به و سیب و انار و انگورترک مداحی میوالی و آرایش کن
قوت ابدان چه رفیع و چه دنی هر دو یکیستقوت ارواح بدست آور و آسایش کن
از خدا گوی و ز پیغمبر و قرآن و حدیثطاعت حضرت حق پاک ز آلایش کن
مایهٔ غم نبود جز سخن بیهودهلب به بند از سخن بیهده آسایش کن
ماتم روز پسین گیر به پیشین یکچندخون دلرا بدو چشم آور و پالایش کن
فیض تا چند دهی پند و نگیری در گوشبگذر از گفتن و در معرفت افزایش کن