غزل شمارهٔ ۷۲۲
گاه شود جلوهگر مهر رخش در کسانصوفی از آن در هواش چرخ زند ذره سان
گفت نبی اطلبوا جاحتکم عندهمقبله ما زانسبب گشت وجوه خسان
زاهد کی خیره سر منع کند از نظرچشم ندارد مگر آه از این ناکسان
چهره دلها کند ریش بچنگال پندکرده زره ریش را کرده سپر طیلسان
ترس خدا کن سپر عشوهٔ دنیا مخرصیغه و مرد خدا جیفه و این کرکسان
پیرو غولان مشو و ز پی دیوان مرودست بدار از هوس پای بکش از خسان
ای خنگ آنکو گرفت بار کسان را بدوشوای بر آنکو نهاد بار بدوش کسان
گر ندهی تن ببار زار کشندت بدارکرد خدا اغنیا بارکش مفلسان
فیض بهستی گرو همچون کرانان مشوبار که بر دوش تست زود بمنزل رسان