غزل شمارهٔ ۷۲۰
ای که درد مرا توئی درمانای که راه مرا توئی پایان
کمر خدمتت بدل بستمهرچه گوئی بجان برم فرمان
دادهام تن بخدمت تو بدلدادهام دل بطاعت تو بجان
هرچه خواهی بیار بر سر منیکدمم از درت ولیک مران
بخیال تو زنده است این سربهوای تو زنده است این جان
گر نه در سر خیال تست مقیمورنه در جان هوای تست روان
نیستم من به جز تن بی سرنیستم غیر قالب بی جان
یکدم ار وصل تو دهد دستممیدهم در بهاش جان و جهان
نه جهان خواهم و نه جان جاناهم جهان فیض را توئی هم جان