غزل شمارهٔ ۷۰۴
بدرد عشق بیدرمان دوای درد من میکنبانواع بلاها نوبنو درمان من میکن
بخورشید جمالت ذره ذره دین من میسوزبمژگان سیاهت رخنه در ایمان من میکن
بدان محراب ابرو در نمازم قبله میگردانمرا حیران خوبش و خلق را حیران من میکن
دل ازمن بردی و جان نیز خواهی هرچه میخواهیمن آن خود نیم آن توام بر جان من میکن
چو قربانت شوم دردم حیاهٔ تازهام بخشیاز آن گوئی تو خود را دم بدم قربان من میکن
سری دارم مهیای نثار خاک پای توقدم گر رنجه فرمائی قبول آن من میکن
بهجران امر میفرمائی و دل وصل میخواهدچو فرمودی دلم را نیز در فرمان من میکن
دلم چون شد اسیر درد بیدرمان بیدردیبدرد خود دوای درد بیدرمان من میکن
زبان در کش بکام ای فیض زین گفتار بیهودهبخاموشی علاج آتش سوزان من میکن
دل و جان و سینه سازم هدف خدنگ او منکه مگر شهید گردم بر هم ز چنگ او من