غزل شمارهٔ ۶۸۸
بیائید یاران بهم دوست باشیمهمه مغز ایمان بی پوست باشیم
نداریم پنهان ز هم عیب هم راکه تا صاف و بیغش بهم دوست باشیم
بود عیب ما و شهادت برابرقفا هم بطوری که در روست باشیم
بود دوستی مغز و اظهار آن پوستچه حیفست ما حامل پوست باشیم
مکافات بد را نکوئی بیاریماگر بد کنیم آنچنان کوست باشیم
بکوشیم تا دوستی خوی گرددبهر کو کند دشمنی دوست باشیم
نداریم کاری به پنهانی همهمین ناظر آنچه در روست باشیم
ز اخلاق مذمومه دل پاک سازیمبر اطوار یاری که خوشخوست باشیم
بود سینها صاف و دلها منوّرچو آئینه کان مظهر روست باشیم
گریزیم ز اهل شقاق و شقاوتطلبکار یاری که نیکوست باشیم
نداریم از دامن یار حق دستبکوشیم تا آنچنان کوست باشیم
اگر خود سک کوی جانان نباشیمسک کوی آن کو در آن کوست باشیم
خدا را اگر دوست داریم بایدکجا در حقیقت خدا دوست باشیم
نباشیم تا با خدا دوستان دوستکجا درحقیقت خدا دوست باشیم
بیائید تا ناظر روی حق بیناز آنرو که آئینهٔ اوست باشیم
بیائید خود را بدریا رسانیمچرا پستهٔ آنچه در جوست باشیم
بر آئید چون فیض از پوست یارانکه تا جمکی مغز بی پوست باشیم