غزل شمارهٔ ۶۷۵
ما سر مستان مست مستیمبا ساقی و می یکی شدستیم
در ساقی و یار محو گشتیماز ننگ وجود خویش رستیم
تا دست بدست دوست دادیمپیوند ز خویشتن گسستیم
تا چشم بروی او گشادیمزان نرگس مست مست مستیم
تا پای بکوی او نهادیماز دست ببوی او شدستیم
با باده زدیم جوش در خمتا باده شدیم و خم شکستیم
ما باده و باده ما دوئی نیستما رسم دوئی بهم زَدستیم
ما از مستی و مستی است از مادر روز الست عهد بستیم
ما از ساقی و ساقی است از مادر عیش بکام دل نشستیم
مستی نکنیم از آب انگورما مست ز بادهٔ الستیم
ما بی می مستی دمی نبودیمبودیم همیشه مست و هستیم
از ما مطلب صلاح و تقویما عاشق و رند و می پرستیم
برخواستهایم از دو عالمتا در صف میکشان نشستیم
کس پای بما ندارد ایفیضما سر مستان مست مستیم