غزل شمارهٔ ۶۷۱
ما ز مافوق فلک در بحر و بر افتادهایمدر تک این بحر اخضر چون گهر افتادهایم
جامه نیلی کرده و بر حال ما بگریستهتا چو اشک این آسمان از نظر افتادهایم
گرچه اسرار دو عالم در دل ما مضمر استلیک از خود در دو عالم بیخبر افتادهایم
میبرند از نخل عمر ما ثمر گر عالمیبهر خود در باغ دنیا بی ثمر افتادهایم
هان بیا تا عیب هم پوشیم چون دلق و کلاهتا بکی در پوستین یکدیگر افتادهایم
بر فلک بنهیم پا پس کاروانرا سر شویمگرچه در راه خدا بی پا و سر افتادهایم
رو بشهرستان قرب آریم از صحرای بعددوستان بهر چه دور از یکدیگر افتادهایم
رهنما ای رهنما و دستگیر ای دستگیربیدلیل و زاد و مرکب در سفر افتادهایم
فیض را یا رب مدد کن تا بعلیین رسدچند در سجین بی هر شور و شر افتادهایم