غزل شمارهٔ ۶۶۲
آنکه ز الطاف نو پیوست بهمعشق تو با دل من بست بهم
آرزوهای مرا غیرت تومجتمع تا شده بشکست بهم
نتوان کرد نهان تا دیدمنگهت تا نگهم جست بهم
تا کند با دل عشاق قتالصف مژگان تو پیوست بهم
بنگاهی بتوانی کشتنلطف و قهرت چو دهد دست بهم
عاقبت افکندم چشمانتمتفق گشت دو بد مست بهم
بهر یک دل که کند صید از منگشت زلفین تو یک شست بهم
شاد از آنم که گرم سر برودغم تو با دل من هست بهم
تا کند همرهی یاران فیضاین غزل داد مرا دست بهم