غزل شمارهٔ ۶۵۳
آنکه کارش با دلست و نیست او را دل منمآنکه را مرکب دلست و پای دل در گل منم
آنکه او را هرچه حاصل شد بیغما دادعشقنیستش اکنون به جز بیحاصلی حاصل منم
آنکه نقش اوست در مرآت کونین آن توئیآنکه نقش هر دو عالم را بود قابل منم
آنکه در راه هوای نفس چالاکست و چستدر سلول راه حق افسرده و کاهل منم
آنکه او در راه حق ننهاده گامی یکنفسکرد عمر خویشتن را صرف در باطل منم
آنکه او را جا بود در آسمانها با ملکسر نگون افتاد اکنون در چه بابل منم
آنکه مقصود دلفیض است در عالم توئیآنکه بسته در خیال تست جان و دل منم