غزل شمارهٔ ۶۴۶
پیوسته خستهٔ غم یارم چهسان کنمدر عشق آن نگار فکارم چهسان کنم
موئی شدم ز حسرت موی میان اوموئی از او بدست ندارم چهسان کنم
بستم دلی در او و گسستم ز غیر اواز بزم وصل او بکنارم چهسان کنم
چون من گدای را ره وصلش نمیدهندتاب فراق دوست ندارم چهسان کنم
چون گشت رفته رفته دلم در فراق اواین خون اگر ز دیده نبارم چهسان کنم
از دست رفت و صبر و شکیبائیم نماندراهی بکوی دوست ندارم چهسان کنم
روزم شبست بیرخ چون آفتاب توبی او همیشه در شب تارم چهسان کنم
گیرم که او نقاب برافکند و رخ نمودچون تاب آنجمال نیارم چهسان کنم
گفتی که صبر چارهٔ در دست فیض رابر صبر نیز صبر ندارم چهسان کنم