گنج

غزل شمارهٔ ۶۳۳

از آن ز صحبت یاران کشیده دامانمکه صحبت دیگری میکشد گریبانم
چو خلوتست دل ید در و دل آرامیبپاسبانی دل در توقع آنم
ز دوست رنج پیاپی مرا بود خوشترز راحتی که رسد از فلان و بهمانم
گذشت آنکه بصحبت نشاط رو می‌دادکنون بمجلس صحبت به بیت‌الاحزانم
کجا شد آنکه بهنگام شعر میخواندمچه شد نشاط رفیقان و کو رفیقانم
کجا شد آنکه بگردون فغان من میرفتگره گره شده اکنون سینه افغانم
کجاست یار موافق رفیق روحانیبلطف جمع کند خاطر پریشانم
یکیست یار من و نیست غیر او یاریولیک در طلبش چارهٔ نمیدانم
بسوی چاره نبردم رهی به بیداریمگر به خواب به بینم که چیست درمانم
خیال دوست چنان میزند ره خوابمکه خواب مرگ گمان میشود که نتوانم
ز مرگ دم بدمم میرسد پیام خوشیبگو بیا که روانرا بپاش افشانم
دل تو فیض اگر با تو صحبتی خواهدبگو ز صحبت نامحرمان گریزانم