گنج

غزل شمارهٔ ۶۲۴

از معانی مغز بیرون می‌کشممعنوی داند که من چون می‌کشم
بسته دارم تا نظر در صورتیمعنی هر لحظه بیرون می‌کشم
لیلیی دارم که نتوان دیدنشدر غمش صد بار بیرون می‌کشم
کاسه‌های زهر هجر دوست راعشق می‌داند که من چون می‌کشم
موسیم من عقل هارون من استمنت نصرت ز هارون می‌کشم
یکسر مو سر نمی‌پیچم ز عقلاین ریاضت‌ها به قانون می‌کشم
از پی تحصیل زاد آخرتجورها از دنیی دون می‌کشم
دم به دم زان غمزه تیری می‌رسدخامهٔ پرهیز در خون می‌کشم
بهر بی‌اندازه عیشی در درونمحنت ز اندازه بیرون می‌کشم
دل ز دنیا کنده و در ارض تنرنج خسف جسم قارون می‌کشم
رنج‌ها باشد کلید گنج‌هارنج‌ها از طاقت افزون می‌کشم
تا رسم از رنج در گنجی چو فیضجورها از چرخ گردون می‌کشم