گنج

غزل شمارهٔ ۵۷۶

منم که شیفتهٔ زلف تو ببوی تواممنم که واله و شیدای تو بموی توام
گر التفات کنی سوی من بجای خودستگل سر سبد عاشقان روی توام
بزیر پرده نهانست عشق محجوبانمنم که عاشق پیدای روبروی توام
ترا خلایق گم کرده و نمیجویندز من نهٔ پنهان مست جستجوی توام
حدیث بی بصران با تو سرد می‌باشدمنم که روی برو گرم گفتگوی توام
همه ز جام صبوی خیال خود مستندمنم که مست ز جام تو و صبوی توام
شنیده‌ام که ز کوی تو میوزد بوئینشسته چشم براه گذار بوی توام
شنیده‌ام که ترا رحمتیست بی‌پایانچهار چشم طمع دوخته بسوی توام
شنیده‌ام که بدان را به نیکوان بخشیامید بسته و حیران خلق و خوی توام
ز خود اگرچه بدم نسبتم بتو نیکوستسگم اگر چه ولی از سگان کوی توام
بغیر فیض که یارد چنین سخن گفتنمنم که مست تو و مست گفتگوی توام