غزل شمارهٔ ۵۵۳
پرورد گارا بندهام الملک لک و الحمد لکز احسان تو شرمندهام الملک لک و الحمد لک
دل بسته فرمان تو جان غرقه احسان توپیش تو سر افکندهام الملک لک و الحمد لک
از خود ندارم هیچ هیچ جز احتیاج پیچ پیچوز تو برحم از زندهام الملک لک و الحمد لک
دادی بمن جان رایگان گفتی بمن ده باز آنجان میدهم تا زندهام الملک لک و الحمد لک
گفتی بامرم سر بنه بهر لقایم جان بدهمنت بجان من بندهام الملک لک و الحمد لک
از لطف و از قهر تو من از زهر و پا زهر تو مندر گریه و در خندهام الملک لک و الحمد لک
در عشق خودسوزی مرا چون شمع افروزی مرااز لطف تو تابندهام الملک لک و الحمد لک
راهم نمودی سوی خود دادی نشان کوی خودجوینده یابندهام الملک لک و الحمد لک
جانرا خریدی از ضلال دادی شرف گفتی تعالکی من بدین ارزندهام الملک لک و الحمد لک
از من نه خیر آید نه شر نی مالک نفعم نه ضرتو مالک و من بندهام الملک لک و الحمد لک
بی تو ز هر بد بدترم و ز هیچ هم بس کمترمبا تو بجان ارزندهام الملک لک و الحمد لک
از خود فنای بیکران و ز تو بقای جاودانمن فانی پایندهام الملک لک و الحمد لک
از خود نیرزم یک پشیز از تو شد این ناچیز چیزآخر مکن شرمندهام الملک لک و الحمد لک
ای فیض حق را بندهام از غیر حق دل کندهامگویم بحق تا زندهام الملک لک و الحمد لک