غزل شمارهٔ ۵۱
نکردیم کاری درین بندگیهاندیدیم خیری از این زندگیها
از این زندگیها نشد کام حاصلدرین بندگیهاست شرمندگیها
بیا عشق ویران کن صبر و طاقتکه آسوده گردیم ز آسودگیها
اگر هست خیری در آشفتگیهاستکه آشفتهتر باد آشفتگیها
ز زنگار عقل آیینه دل سیه شدخوشا سادگیها و دیوانگیها
رهی گر به حق هست شوریدگیهاستخوشا عیش سودای شوریدگیها
پریشان شو از زلفهای پریشانمجو خاطر جمع ز آسودگیها
بیا تا تلافی کنیم آنچه بگذشتکه داریم از عمر شرمندگیها
بیا بعد از این فیض بیدار باشیمکه مرگست بهتر ازین خفتگیها