غزل شمارهٔ ۴۸۸
بتی از دور اگر بینی مرو پیشکه من دیدم سزای خویش از خویش
بکوی دلبری افتد گذارتبهر دو دست گیر ای دل سر خویش
در آن کو صد بلا میآید از پسدر آن کو صد خطر میخیزد از پیش
شود تن زار و جان مأوای انوارجگر از غصه خون دل از جفا ریش
گهی از غمزهٔ بر دل خورد نیرگه از مژگانی آید بر جگر نیش
گه از زلفی بجان آید کمندیگه از گیسوئی افتد دل بتشویش
چها از عشق اینان من کشیدمهنوزم تا چه آید بعد ازین پیش
طبیبانرا ز غم دل خون شود خوناگر دستی نهندم بر دل ریش
برسوائی کشد آخر مرا کارندارم طاقت کتمان ازین پیش
مگر عشق خدائی گیردم دستکه سازم عاشقی را مذهب و کیش
رساند تا مرا آخر بجائیکه نبود حد انسانی ازین بیش
خدایا فیض را عشق رسائیکرم کن از محبت خانهٔ خویش