غزل شمارهٔ ۴۶۲
دامن از دوستان کشیدی بازمهر از عاشقان بریدی باز
زانکه پیوند با تو محکم کردبی سبب مهر بگسلیدی باز
می ندانم دگر چه بد کردممی نگوئی ز تن چه دیدی باز
خسته کردی دلم بجور و جفاوز سر رحم ننگر یدی باز
در حق دوستان مخلص خودسخن دشمنان شنیدی باز
می نهم از غم تو سر در کوهجامهٔ صبر من دریدی باز
گفته بودی وفا کنم با فیضگفتی و مصلحت ندیدی باز