گنج

غزل شمارهٔ ۴۵۳

گفتی مرا که چیست ز خوبان عجیب‌ترز ایشانست آفرینش ایشان عجیب‌تر
در آب و خاک روح دمیدم عجب بوددر خون و نطفه صورت انسان عجیب‌تر
گویند آفتاب عجیبسب و مه غریباز مهر و ماهٔ عارض خوبان عجیب‌تر
ابرو و چشم بر رخ خورشید طلعتانز ابرو و چشم غمزهٔ خوبان عجیب‌تر
ناز و کرشمه خد و قد بس عجب بودگشتن اسیر صورت چسبان عجیب‌تر
از جان عجیب تر چه بود در سرای تنعشقست در سرای تن از جان عجیب‌تر
گوشم شنید قصه مجنون عامریچشمم بدید قصهٔ خود زان عجیب‌تر
خون خوردن کسیست برای کسی عجبآنکه برای بی‌غم ناران عجیب‌تر
ای کاش داشتند ز دل دلبران خبراز دلبری تغافل ایشان عجیب‌تر
رندی و شاعری عجبست از طریق فیضآنگاه شعرهای پریشان عجیب‌تر