غزل شمارهٔ ۴۴۳
شهر یارم آرزو شد در دیار در دیاردر دیارم برد آخر تا دیار شهریار
بود عقل و هوش یارم بردم از سر هوش یاردر طریق عشقبازی هستم اما هوشیار
ارزو بوئی صبا سویم که جانم آرزوستهم بیار از من خبر بر هم خبر از وی بیار
گفت آن مهرو که هر مهرو نمایم همچو بدرروی بنمود و هلالی گشتم اندر انتظار
بارها گفتم که بارت میکشم باری بدهبر درت یکبار بارم داردم در زیر بار
چون از آن گلزار گشتم سوی گلزار آمدمچون هزاران صد هزاران ناله کردم زار زار
روزگار من گذشت و روزگار من گذشتحالیا در ماتم خود میگذارم روزگار
راح روحی فی هواه راح قلبی من هموممرحبا بالموت راحاً لیس فیها من خمار
فاض قلب الفیض من فیض الحکم فیضوضهکالسحاب الماطر الفیاض او فیض البحار