غزل شمارهٔ ۴۴۱
ای بهار جان و ای جان بهارز ابر رحمت جان ما را تازه دار
تاب قهری بر هوای دل بزنآب لطفی بر زمین دل ببار
پای توفیق از سر ما وا مگیردست تائید از دل ما بر ندار
ریشه جان را از آن کن آبکشمیوهٔ دلرا ازین کن آبدار
مبتلای محنت هجرم مکنبر سر من هرچه میخواهی بیار
هرچه میخواهی بکن آن تواملیکن از خود یکنفس دورم مدار
ای ز تو سر سبز باغ عاشقانسایه خود از سر ما بر مدار
دست غفران چون برون آری ز جیباین سر شوریده ما را بخار
ره بسوی خود نمودی فیض رااز کرم دارش درین ره استوار
در ازل لطفی عنایت کردهٔتا ابد این رحمت پاینده دار