غزل شمارهٔ ۴۲۴
گذشت موسم غم فصل وصل یار رسیدنوای دلکش بلبل به نوبهار رسید
سحاب خرمی آبی بر وی کار آوردنوید عیش بفریاد روزگار رسید
شگفته شد گل سوری فلک بهوش آمدبیار می بملک مستی هزار رسید
صبا پیام وصالی ز کوی یار آوردشفا بخسته قراری به بیقرار رسید
قرار گیر دلا مایهٔ قرار آمدکنار باز کن ای جان که آن نگار رسید
شب فراق به صبح وصال انجامیدشکفته شو چو گل ای دل که گلعذار رسید
فراق دیدهٔ مخمور از شراب وصالز لعل یار به صهبای خوشگوار رسید
بپای لنگ و دل تنگ رفتم این ره رادلم بیار و روانم بدان دیار رسید
بسی جفا که ز اغیار بر دلم آمدکنون نماند غمی یار غمگسار رسید
هر آنچه خواست دلم شد بمدّعا حاصلهزار شکر به امید امیدوار رسید
دعای نیمشب فیض را که رد میشدکنون اجابتی از لطف کردگار رسید