غزل شمارهٔ ۴۱۶
عاشقی را جگری میبایداحتمال خطری میباید
نتوان رفت در این ره با پایعشق را بال و پری میباید
گریهٔ نیم شبی در کار استدود آه سحری میباید
دیده را آب ده از آتش دلعشق را چشم تری میباید
نبری پی سوی بینام و نشانخبری یا اثری میباید
از تو تا اوست رهی بس خونخوارراه رو را جگری میباید
تو نهٔ مرد چنین دریائیرند شوریده سری میباید
بر تنت بار ریاضت کم نهروح را لاشه خری میباید
دست در دامن آگاهی زنسوی او راهبری میباید
نتوانی تو بخود پی بردنمرد صاحب نظری میباید
چشم و گوش تو بشرک آلوده استچشم و گوش دگری میباید
هست هر قافله را سالاریهر کجا پاست سری میباید
ناز پرورد کجا عشق کجاعشق را شور و شری میباید
چون مگس چند زند بر سر دستفیض را لب شکری میباید
عاقبت نخل امید ما رااز وصال تو بری میباید