گنج

غزل شمارهٔ ۴۱۴

زهد و تقوی ز من نمی‌آیدمیکنم آنچه عشق فرماید
کرده‌ام خویش را بدو تسلیممیکند با من آنچه می‌باید
بکف عشق داده‌ام خود راکشدم خواه و خواه بخشاید
دم بدم صور عشق در دل منعقدهٔ را به نفخه بگشاید
هر نفس از جهان جان دل راشاهدی تازه روی بنماید
هر صباحی بتازگی شوریشب آبست عاشقان زاید
جان فزون میشود ز شورش عشقتن اگر چه ز غصه فرساید
عشق تن گیرد و روان بخشدعشق کل کاهد و دل افزاید
فیض هر دو ز غیب معنی بکرآورد نظم تازه ار آید