غزل شمارهٔ ۴
هر دمم نیشی ز خویشی میرسد با آشنا عمر شد در آشنائیها و خویشی ها هبا
کینه ها در سینه ها دارند خویشان ازحسدآشنایان در پی گنجینه های عمرها
هیچ آزاری ندیدم هرگز از بیگانه ایهر غمی کامد بدل از خویش بود و آشنا
بحر دل را تیره گرداند چو خویشی بگذرد میزند بر دل لگد چون آشنا کرد آشنا
خویش میخواهد نباشد خویش بر روی زمینتا بریزد روزی آن بر سر این از سما
چون سلامی می کند سنگیست بر دل میخورد بی سلام ار بگذرد بر جان خلد زان خارها
راحتی مر آشنا را زآشنائی کم رسد نیست راضی آشنائی از سلوک آشنا
شکوه کم کن فیض از یاران ودر خودکن نظرتا چگونه میکنی در بحر دلها آشنا
گر زمن پرسی زخویش و آشنا بیگانه شوبا خدای خویش میباش آشنا و آشنا