غزل شمارهٔ ۳۵۱
هر که دارد درد عشقی یاد درمان کی کندهیچ عاقل عیش خود را ماتمستان کی کند
هر کسی در عشق تازد عشق او را سر شودوانکه عشقش شد بسامان فکر سامان کی کند
دل نمیخواهد مرا با عاقلان هم صحبتیمؤمن آئین عشق آهنگ کفران کی کند
هر ک ذوق بادهٔ عشق پریروئی چشدآرزوی جوی و خم و حور و غلمان کی کند
ناصح ارمنع از چنین روئی کند بیهوده استهرکه دارد چشم با این، گوش با آن کی کند
حرف خوبان ترک کن چون زاهدی بینی تو فیضمرد زیرک نزد آنان ذکر اینان کی کند