غزل شمارهٔ ۳۴۹
ای خنک آن نیستی کو دعوی هستی کندبا کمال عجز اظهار زبردستی کند
چون در آید از ره معنی بر اوج معرفتدر حضیض جهل معنی افتد و پستی کند
هستی آن دارد که هستیبخش هر هستیست اوغیر او را کی رسد کو دعوی هستی کند
نیست هستی در حقیقت جز خدای فرد رامستش ار دعوی کند هستی ز سر مستی کند
آن زیر دستست کو قوت نهد در دستهاآنکه زور از خود ندارد چون زبردستی کند
رفعت آن دارد که جز او جمله در فرمان اوستهرکه فرمان بر بود ناچار او پستی کند
جاهلست آنمست غفلت کو کند دعوی هوشدعوی هوش آن کند کز عشق او مستی کند
آن نفس هشیار میگردم که گردم هست اومست حق در یکنفس هشیاری و مستی کند
مست مست حق بود هشیار هشیار خداغیر این دو گر کند دعوی بد مستی کند
میروم با پای دل تا دست در زلفش زنماین دل من بهر من پایی کند دستی کند
غیر زلف دلبران کس دیده چیزی را که آنمو بمو و تا بتا با دانگی سستی کند
در کف فیض آید ار آن مایهٔ هر عقل و هوشاز نشاط و خرمی ناخورده می مستی کند